این نامه رو لیلا فقط بخونه....
من اما این ترانه رو یک جور دیگه درک کردم،من دختری نبودم که وقتی اون جنگ شوم سایه نحس خودش رو انداخت روی سر سرزمینم پدرم رو برای همیشه نبینم اما
اما از همون دوران کودکی بین این گونه دخترکان بزرگ شدم و قد کشیدم توی مدرسه مختص بهشون تا دبیرستان.من از نزدیک مشکلاتشون رو میدیدم و لمس میکردم حتی با همون ذهن کودکانه میتونستم بفهمم دلیل افتشون گاها توی درسها خیلی خیلی زیاد به نبود پدرانشون مربوطه.دخترا عزیز کرده بابا هستن ناز میکنن و نازی هست که پدرشون اون رو میخره .....
االان که دارم این سطرها رو مینویسم چهره معصوم تک تکشون اومده توی ذهنم حتی اونایی که خیلی شر و شیطون بودن اما توی تنهایی خودشون به غایت دلشون گرفته بود.
یادمه تو عالم بچگی به یکیشون که پدرش مفقود الاثر بود و دبیرستان بودیم که چند تا استخون و یه پلاک آوردن و بهشون گفتن این شهیدتونه گفتم ،سمانه آرزوت چیه ؟اصلا توی این حال و هوا نبودم .سکوت کرد داشتیم میخندیدیم سرشو انداخت پایین گفت خودت که میدونی آرزوم چیه...بعدش بازی رو ول کرد و رفت.
بعد اون دوره طی شد و رسیدیم به کنکور رسیدیم به کار هر جا نشستیم لعن و نفرین بود پشت این بچه هایی که شبایی که از امنیت وجود پدر بالای سرمون همه راحت میخوابیدیم این بچه ها رنج دوران رو توی کودکی با پوست و گوشت و استخون درک کردن همه جوره و کمتر کسی دردشونو فهمید.درد یتیمی که تو بدترین دوران به وجود اهرم و ستون خانواده شدیدا نیاز داره.
من دردشونو وقتی دیدم که زن همسایه که دختر جوون بیست سالش سر سفره در اثر ناراحتی قلبی سرشو آروم گذاشت زمین و خوابید برای همیشه و این زن چطور در خونه ما رو اون وقت روز کوبیده بود و پدر من دختر بیست سالشو روی دو تا دست بلند کرد و گذاشت صندلی عقب ....
اشک امونمو بریده...
تمام اون لحظات یه پدر بود که از دور دخترکشو نگاه میکرد روی دستان پدر من .اومده بود استقبالش.
من هر جا که حامی از این بچه ها نبود و سر سهمیه های کذایی به ناحق میکوبوندشون ایستادم و دفاع کردم.اگر خون پدران اینها نبود چه درسی چه دانشگاهی .هیچ کدوم از این امتیازها جبران یک شب پر از درد و محنت بی پدری اونها رو نمیکنه
این ترانه مازیار فلالی که لینک دانلودشو میذارم با من چه کرد من رو برد به بیست سال پیش توی انبوه دختران شهید توی اون مدرسه ی دخترنه ته کوچه....
لینک ترانه(+)جتما دانلود کنید .صدا گذاری جالبی داره .چند بار تکرار شد و هر بار آسمون چشماهای من بارانی شد...
این هم لینک ویوئو خود مازیار فلاحی که اشکش سرازیر شد.
داستان داستان چند رزمنده اس که توی گودالی مقابل دشمن گیر کردن ،در واقع اینها موندن تا بقیه برن و مهماتشون تمام شده ،کاغذ و قلم میارن تا آخرین حرفاشونو بنویسنو یکی از اونها این نامه رو برای همسر و دختری که هرگز ندیده مینویسه
این نامه رو لیلا فقط بخونه...فقط می خوام که حالمو بدونه
کلاغا اطرافِ منو گرفتن...از دورِ مزرعه هنوز نرفتن
لیلا دارن نقل و نبات می پاشن...تا عشق و خون دوباره همصدا شن
لیلا چقدر دلم بَرات تنگ شده...نیستی ببینی که سرت جنگ شده
نیستی ولی همیشه همصدایی...لیلای من،دریای من کجایی
این نامه رو تنها باید بخونه...ببخش اگه پاره و غرقِ خونه
این نامه ی آخرمه عزیزم...تولدِ دخترمه عزیزم
بَراش یه هدیه ی کوچیک خریدم...دلم می خواست الان اونو می دیدم
لیلا به دخترم بگو که باباش...رفتش که اون راحت بخوابه چشماش
رفتش که اون یه وقت دلش نلرزه...نپره از خوابِ خوشش یه لحظه
اگه یه روز این نامه رو بخونی...دلم می خواد از ته دل بدونی
الان دیگه به آرزوم رسیدم...باور نمی کنی خدا رو دیدم